حكيم ابوالقاسم فردوسى
797
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
سكندر چنين داد پاسخ بدوى * كه اى نيكدل خسرو راستگوى پذيرفتم اين پند و اندرز تو * فزون زين نباشم برين مرز تو همه نيكويها بجاى آورم * خرد را بدين رهنماى آورم جهاندار دست سكندر گرفت * بزارى خروشيدن اندر گرفت كف دست او بر دهان بر نهاد * به دو گفت يزدان پناه تو باد سپردم ترا جاى و رفتم به خاك * سپردم روان را بيزدان پاك بگفت اين و جانش بر آمد ز تن * برو زار بگريستند انجمن سكندر همه جامهها كرد چاك * بتاج كيان بر پراگند خاك يكى دخمه كردش بر آيين او * بدان سان كه بد فرّه و دين او بشستش ازان خون بروشن گلاب * چو آمدش هنگام جاويد خواب بياراستندش بديباى روم * همه پيكرش گوهر و زرّ بوم تنش زير كافور شد ناپديد * ازان پس كسى روى دارا نديد بدخمه درون تخت زرّين نهاد * يكى بر سرش تاج مشكين نهاد نهادش بتابوت زر اندرون * بر و بر ز مژگان بباريد خون چو تابوتش از جاى برداشتند * همه دست بر دست بگذاشتند سكندر پياده بپيش اندرون * بزرگان همه ديدگان پر ز خون چنين تا ستودان دارا برفت * همى پوست گفتى بر و بر بكفت چو بر تخت بنهاد تابوت شاه * بر آيين شاهان برآورد راه چو پردخت از دخمهء ارجمند * ز بيرون بزد دارهاى بلند يكى دار بر نام جانوشيار * دگر همچنان از در ماهيار دو بد خواه را زنده بر دار كرد * سر شاه كش مرد بيدار كرد ز لشكر برفتند مردان جنگ * گرفته يكى سنگ هر يك بچنگ بكردند بر دارشان سنگسار * مبادا كسى كو كشد شهريار چو ديدند ايرانيان كو چه كرد * بزارى بران شاه آزاد مرد گرفتند يك سر برو آفرين * بدان سرور شهريار زمين [ نامه نوشتن اسكندر نزد بزرگان ايران ] ز كرمان كس آمد سوى اصفهان * بجايى كه بودند ز ايران مهان بنزديك پوشيده رويان شاه * بيامد يكى مرد با دستگاه بديشان درود سكندر ببرد * همه كار دارا بر ايشان شمرد چنين گفت كز مرگ شاهان داد * نباشد دل دشمن و دوست شاد بدانيد كامروز دارا منم * گر او شد نهان آشكارا منم فزونست ازان نيكويها كه بود * بتيمار رخ را نشايد شخود همه مرگ راييم شاه و سپاه * اگر دير مانيم اگر چند گاه بنه سوى شهر صطخر آوريد * بپيوند ما نيز فخر آوريد همانست ايران كه بود از نخست * بباشيد شادان دل و تن درست نوشتند نامه بهر كشورى * بهر نامدارى و هر مهترى ز اسكندر فيلقوس بزرگ * جهانگير و با كينه جويان سترگ